تبریکی برای سال نو
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
كه چه آسان رفتي....
من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا كمي گريه كنم
وبه تنهايي خود فكر كنم
همه تنها هستيم
هرچه با همديگر،تنهاتر
گرد هم جمع شديم
تا به تنهايي خود عمق دهيم
جمع ما تنهايان
جمع ما تنهايي هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا به تنهايي خود فكر كنم
وبه تنهايي تو
كه چه آسان رفتي....
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
منتظر نباش
منتظر نباش
كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ،
به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري
درهمان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي ...
باران زده من
همين سو سوي تو از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم فقط
گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ...
همين اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي بارد....
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•
یکشنبه بیستم آبان 1386
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•
یکشنبه بیستم آبان 1386
تقدير بي تو ...!!
هنوز كابوس رفتنت را
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•
یکشنبه بیستم آبان 1386
آهسته گفتی
چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی موهايم را نوازش کردی لبانت را بر لبانم نزديک کردی و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی گفتم... می دانی می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم نــــگاه کن نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند و ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد دوستــــت دارم
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•
یکشنبه بیستم آبان 1386
فروغ فرخزاد
ديگر نکنم از روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "
ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم
رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد
عشقي که تو را نثاره کردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "
ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم
رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد
عشقي که تو را نثاره کردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
فروغ فرخزاد
" امید غذای روزانۀ بیچارگان است " . هرشل
" هرگز مگذار كه خنده تو باعث گريه ديگري شود " . حسين بهزاد
" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس " . حافظ
" حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش " . فردریش نیچه
" اندیشه و سخن ریش سفیدان برآیند بردباری ، مردمداری و سرد و گرم چشیدگی روزگار است " . ارد بزرگ
" اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست " . بودا
" انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد " . دوسن پير
" اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد " . بتهوون
" شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد " . جبران خلیل جبران
" جاییکه در آن خوش بینی بیش از هر جای دیگر رواج و رونق دارد ، تیمارستان است " . هاولاک الیس
" صديق ترين ،بي توقع ترين،مفيدترين و دائمي ترين رفيق براي هر كسي كتاب است " . مارك تواين
" يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم " . هرشل
" يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده " . زيگ زيگلر
" شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد " . كلمنت استون
" اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني " . ناپلئون هيل
" کمی عقل سلیم، اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید، آن وقت خواهید دید در این دنیا چقدر آسوده و خوشبخت اید " . سامرست موام
" آدمی می تواند بارها و بارها به شیوه های گوناگون قهرمان شود " . ارد بزرگ
" وقتي جوانتر بودم همه چيز را به خاطر ميآوردم، حالا ميخواست اتفاق افتاده باشد يا نه! " . مارك تواين
نوشته شده توسط شیما مومنی
در | لینک ثابت
•

