دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
واژه خلیج عربی چه احساسی در ما بوجود می آورد ؟!
عربها می خواهند با کمک دلارهای نفتی خود خلیج فارس ما را بزور خلیج عربی کنند ...
هر چند دیر اما بالاخره در مقابلشان قد برافراشتیم اما این پایان ماجرا نیست !
کشورهای شرق دور همانند چین با عنوان جعلی جاده ابریشم سعی برآن دارند ما را به گونه ایی به نمایش بگذارند که گویی آنچه داریم و حتی مدنیت خویش را از آنها بدست آورده اییم .
جاده فرهنگ ها
متاسفانه در ایران هم بسیاری به راحتی آن را تکرار می کنند و در رسانه هایمان در رسای آن داد سخن در می دهند .
عنوان جاده ابریشم بدین معناست که ما در طول تاریخ هر آن چه بدست آورده اییم از داشته های مردم خاور دور بوده است ! حال آنکه این جریان برعکس است .
گذشته ما را با اسکندر و جاده ابریشم دروغین تصاحب می کنند و ما همواره نظاره گریم و حرف آنها را تکرار می کنیم .

فردوسی در شاهنامه از قتل ایرج اولین فرمانروای ایران بدست دو برادر خویش تور (حاکم چین و کشورهای خاور دور ) و سلم ( حاکم اروپا ) می نویسد تور و سلم نماد دو قوم مهاجم به حوزه ایران و به قول ارد بزرگ قاره کهن ( محدوده این قاره از کوههای پامیر و کشمیر آغاز و تا دریای مدیترانه ادامه می یابد ) هستند .

رنگ صورتی محدوده قاره کهن را نشان می دهد
امروزه شیخ نشینها به کمک فرزندان سلم (غرب) نام خلیج فارس ما را سعی دارند عوض کنند و فرزندان تور هم با عنوان جعلی جاده ابریشم می خواهند ما را جزو متصرفات خیالی خویش قرار دهند .
می دانیم که اولین کانون های تمدن جهانی در ایران و میان رودان (بین النهرین)شکل گرفت این جاده خط نفوذ ایران به شرق و غرب جهان را نشان می دهد . اگر نامی بر این جاده قرار باشد بگذاریم آن را ما خواهیم گذارد . آنچه مسلم است جاده ابریشم ! نخواهد بود .
ادامه را در آدرس زیر ببینید :
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراتوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است...
(*) ارد سیزدهمین پادشاه سلسله اشکانی بود او مقتدرترین حکمران آن سلسله است . فرماندهان بسیار شجاعی همچون سورنا را در اختیار داشت . در ضمن ارد نام اندیشمند و مصلح کشورمان ارد بزرگ هم هست او دارای درسهای زیادی در حوزه اخلاق و حکمت است و صاحب نظریاتی همچون قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه و ...
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
كه چه آسان رفتي....
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
منتظر نباش
منتظر نباش
كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ،
به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري
درهمان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي ...
باران زده من
همين سو سوي تو از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم فقط
گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ...
همين اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي بارد....
یکشنبه بیستم آبان 1386
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست
یکشنبه بیستم آبان 1386
تقدير بي تو ...!!
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!
یکشنبه بیستم آبان 1386
آهسته گفتی
چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی موهايم را نوازش کردی لبانت را بر لبانم نزديک کردی و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی گفتم... می دانی می خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم لبخند زنان فرياد زدم نــــگاه کن نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم می کنند و ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد دوستــــت دارم
یکشنبه بیستم آبان 1386
فروغ فرخزاد
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "
ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم
رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد
عشقي که تو را نثاره کردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
فروغ فرخزاد
سه شنبه دهم مهر 1386
گل هميشه عاشق
گل هميشه عاشق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب مني زير خاك
دست بلند كردم و سويش نگاه ديده پر از اشك و دلم پر ز آه
خواستم اورا كه بگويم منم بغض گرفت راه سخن گفتنم
اشك از آن چشم ترم شد روان آه دمادم زد و كردم فغان
كرد خدا بر من بيچاره آه تو چه ستم ديده اي اي بي گناه
گفتمش اي بار خدايا تو هم گريه كني چون شنوي قصه ام
صبر نماند و دگر از جا شدم راز دلم گفتم و رسوا شدم
پيش همه خلق شدم زرد روي او كه مرا برد ز رخ آبروي
او كه دلم هيچ ز يادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد
لحظه ي ديدار كه پايان رسيد روز فراق و غم هجران رسيد
روز وداع لحظه ي مرگ من است فصل خزان زردي برگ من است
گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب مني زير خاك
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد
!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي
مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنیم...
" آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است " . بزرگمهر
" آنچه جهان به ما مي دهد و آنچه خوشبختي نام دارد بازيچه تقدير بيش نيست " . لاوات
" اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است " . اپيكتت
" من احساس می کنم مختارم پس مختارم " . لایب نیتس
" مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد " . ارد بزرگ
" در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است " . بزرگمهر
" آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد " . همر
" دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود " . لوتر
" پاکی نفس جدایی می آورد " . فردریش نیچه
" انسان قبل از هر چیز باید حیوان خوبی باشد " . هربرت اسپنسر
" پاداش درستی را در درستی بجوی ، و انگیزۀ کار نیک را همان نیکی بدان و سود دیگر مخواه " . حکمت هندو
" خودبینی ، چنبره و محیط گیراییش درون است و افتادگی ، پیرامون و بیرون ماست و این می تواند همگان را به سوی ما بکشاند " . ارد بزرگ
" خرسندترین آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد " . بزرگمهر
" مردها را شجاعت به جلو ميراند و زنها را حسادت " . برنارد شاو
" زن شاهکار خلقت است " . برنارد شاو
" عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است " . آلفونس کار
" آدم خودبین ، چاره ای جز فرود آمدن ، ندارد " . ارد بزرگ
" منشأ هر کار بزرگي زن است ، زن کتابي است که جز به مهر و محبت خوانده نمي شود " . لامارتين
" تمدن چيست ؟ نتيجه نفوذ زنان پاکدامن است " . امرسون
" هر کجا مردي يافت شد که به مقامات عاليه رسيده يقيناً زني پاکدامن او را همراهي کرده است " . شيلر
" اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسي پرورش مي داد ؟ " . ناپلئون
دوشنبه هفتم خرداد 1386
عشق آمدنی بود نه آموختنی
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی بیستون کندن بدست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
و عشق آمدنی بود نه آموختنی
" آینده جوانان را از روی خواسته ها ، و گفتار ساده اشان ، می توان پی برد ، نپنداریم که میزان دارایی و یا امکانات آنها ، دلیلی بر پیروزی و شکست آنهاست ، تنها مهم خواسته و آرزوی آنهاست " . ارد بزرگ
" بياييد نه تنها براي خود و خانوادهمان بلكه براي كشورمان مسؤوليت بيشتري بپذيريم " . بيل كلينتون
" آنان كه نميتوانند مسؤوليت قبول كنند، به رهبر نياز دارند و براي داشتن رهبر داد و هوار راه مياندازند " . هرمان هسه
" مرد پر جربزه و قابل وقتي با بحران روبهرو ميشود، به تكيهگاه فكر نميكند؛ روش خود را تحميل ميكند، مسؤوليتش را ميپذيرد و نتيجه كار را [پيروزي يا شكست] از آن خود ميداند " . چارلز دوگل
" به ما انسانها حق انتخاب دادهاند پس نميتوانيم مسؤوليتها را به گردن خدا يا طبيعت بيندازيم. مسؤوليت خود ماست و بايد خودمان به دوش بكشيم " . آرنولد توينبي
" نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است " . ارد بزرگ
" خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد " . هلن كلر
" كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند " . گوته
" يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد " . سقراط
" اگر مي خواهي بنده كسي نشوي ، بنده هيچ چيز مشو " . ژاك دوال
" آنچه مردم را دانشمند مي كند ،مطالبي نيست كه مي خوانند بلكه چيزهايي است كه ياد مي گيرند " . فرانسيس بيكن
" آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند " . جرج برنارد شاو
" آزادي ابر انسان تنها در صورتي واقعي است كه در زمان فراشد و در ساختن آينده يي بر پايه گذشته عملي شود " . فردریش نیچه
" خوشبختی میان پرده بدبختی است " . دن مارکی
" فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است " . فردوسی خردمند
" با احساس می شود پند و اندرز داد اما سامان دهی به کشور نیاز به هنجار و چهارچوبی توانمند دارد " . ارد بزرگ
" به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباۀ آن نگران بودید . از خود بپرسید اقلاً این چیزی که درباره اش نگرانم به وقوع خواهد پیوست یا خیر ؟ " . استرن
" زن رسماً مربي مرد و مهّذب اخلاق اوست " . آناتول فرانس
" چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش " . ويليام شکسپير
" زن تاج سر آفرينش است ، او شريک زندگي و يار ساعات درماندگي است " . گوته
جمعه هجدهم اسفند 1385
دونگاهی که کردمت همه عمر
دونگاهی که کردمت همه عمر
نرود، تا قیامت ازیادم
نگه اولین، که دل بردی
نگه آخرین، که جان دادم
" بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی انسانهای گوشه گیر است که عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند " . ارد بزرگ
" فكر نو بسيار ظريف و حساس است ،با يك ريشخند كوچك مي ميرد و كنايه اي كوچك آن را بسختي مجروح مي كند " . هربرت اسپنسر
" هرگاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده كنيم كه از نيروي بصري استفاده مي كنيم هر كاري انجام پذير است " . كارلايل
" آدم بي مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بي سرمايه است " . پاسكال
" بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند " . امرسون
" تاريخ تكرار بى پايان خطاهاى زندگى است " . لورنس دورل
" سربر گريبان فرو بر، از دل خويش بپرس آنچه را كه مى داند " . شكسپير
" آنکه زیبایی خرد را ندید ، گرفتار زیبایی آدمیان شد و بدین گونه از هر چه داشت تهی گشت " . ارد بزرگ
" نشانه مهارت، دانستن بيشترين ها در مورد كوچك ترين ها است " . اچ لاسكى
" اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است " . بى پيماستر
" خداوندا، نمى توانيم از تو چيزى بخواهيم كه تو نيازهاى ما را مى دانى، پيش از اينكه در ما پديدار شود " . جبران خليل جبران
" فرهنگ رودخانه اى است به قدمت تاريخ " . يونگ
دزدی بلد نبودم
حتی با کليدی که دستم دادی
فقط درهای پشت سرم را قفل کردم
تمام من رو تو دزديدی
شنبه هشتم مهر 1385
فريدون مشيري
اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری . بزرگمهر
باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوریم ، در هر کاری او را بینا دانیم و باور کنیم که روزی ده مختار اوست . بزرگمهر
آز مایه نگرانی و تشویش خاطر است . بزرگمهر
در حق کسی که قدر نیکمردی نشناسد نیکی نشاید . بزرگمهر
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
تو تنها ستارهء
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
دکتر علی شریعتی
خدايا به من زيستني عطا كن.
كه در لحظه ي مرگ
بر بي ثمريِ لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.
و مردني عطا كن
كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم.
براي اينكه هر كس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند.
خدايا
تو چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خدايا رحمتي عطا كن
تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد .
قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم.
تا از آنهايي باشم كه پول دنيا را ميگيرند و براي دين كار ميكنند.
نه از آنهايي كه پول دين را ميگيرند و براي دنيا كار ميكنند.
دکتر علی شریعتی
" مسلم است که در زندگی بسیار ساده تر است که انسان به داخل شهر رفته در رستورانی ساکت وآرام به آسوده گی بنشیندونوشیدنی خود را بآرامی بنوشد در زمانیکه اساس زندگی بر پایهء تلاش جهد وسازنده بنا شده است!!!" . آریلد نیگوست
" من فکر میکنم هیچ احساسی رهائی و آزادی بیشتری را به کسی نخواهد داد وقتی که جرأت کنی در زندگی بمانند یک اتومبیل مجدد بچرخی و دور بزنی!!!" . ماریه بونه ویس
" زندگی من همواره چون فاجعه ای بوده است که هرگز اتفاق نیافتاده بود !!!" . أوئستین وویک
" من احساس میکنم همواره بدنبال چیزی هستم که هرگز نخواهم یافت!!!" . أوله نوئرر
" اگر شغلي داري كه هيچ سختي در آن نيست پس بدان كه اصلاً شغل نداري" . ماكلوم اس فوربس
" بخش بزرگی از ادب آدمی برآیند ریشه نژادی و خانوادگی است" . ارد بزرگ
" در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل" . مالرب
" بسیاری افراد زمان زیادی را صرف می کنند تا زندگی خود را بسازند بی آنکه بدانند در این جستجو هرلحظه در حال زندگی کردن هستند!!!" . پئر بُورتن
" برای من سفر مانند مجازاتی ست که بخود می دهم در زمانی که زندگی در نگاهم بسیار آزار دهنده و تلخ می شود!!!" . برگلیوت هوبک هاف
" پول در تمامی دنیا مانند یک بیماری ویروسی است که مردم دنیا نمی توانند از شر آن خلاص شوند!!!" . جورج آپنس
" رابطه من با پول ، این گونه است که من هرگز اهمیتی به آن نمی دهم" . اینگوارد آمبیورسن
" سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم" . مارکوس گداویر
" اندوخته ای با ارزشتر از تندرستی ، نمی شناسم" . ارد بزرگ
" بیشتر بدبختی های ما قابل تحمل تر از تفسیرهایی است که دوستانمان دربارۀ آنها می کنند" . کولتون
" برای من بزرگترین مسئله دو جانبه در زندگی این است که عاشق کسی باشم که عاشقانه دوستم دارد!" . ماریا مُراستُود
" داشتن یا بدست آوردن کسی آنقدر ها مهم نیست آنچه مهم است این است که عاشقانه یکدیگر را دوست داشته باشند !" . اوآ سی دبرِرگ
" من فکر میکنم همه زندگی رویائی ست از عشق!" . أوله پاسه
" من میدانم که من زیباترین عشق خود را در یک کتابخانه ملاقات خواهم کرد!" . هاوارد سیلته

